Saturday, October 31, 2009

انسانیت

خیلی از شنیدن این کلمه به وجد میام ولی مفهوم معنایی خاصی در ذهنم متصور نمیشه ...
خوشحال می شم نظراتتون رو در مورد این کلمه بنویسید .
..................
انسانیت
...................

Friday, October 30, 2009

تجسد وظیفه ...

ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه هاي ظلمات . در لايه هائي از اجتماع كه هنوز انسان ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده اند جمله ی " دوستت مي دارم " در اكثر موارد رشوه ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي شود و يكي از دلايلي كه عشق را به " تصاحب " تبديل مي كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است . گفته اند "انسان حيواني اجتماعي است ". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است .
-احمد شاملو

Sunday, June 14, 2009

برای چه گوارا

و مرد افتاده بود
یکی آواز داد : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
دو تن آواز دادند : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
ده ها تن و صدها تن خور ش بر آوردند : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
هزاران تن خورش بر اوردند : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک ریزان خروش بر آوردند : دلاور برخیز !
و مرد به پای خاست
نخستین کس را بوسه یی داد
و گام در راه نهاد .
.......................................
گابریل گارسیا مارکز

Wednesday, June 10, 2009

نوشته ی پیش رو قرار بود در بحبوبه ی غارت اموال شاملو انتشار یابد که به تا به امروز شاید وقتی دیگر شد .
این نوشته قرار بود در سایت منتسب به افکار شاملو انتشار یابد که در سانسور فکری منتسبان گم شد .
ولی برای فراموش نشدن حافظه ی تاریخی انشتاری به دیر داشته ...
...........................................................................................................
نه به خاطر آيدا

يكم
در كتاب "پروست چگونه مي تواند زندگي شما را دگر گون كند" نوشته آلن دوباتن و ترجمه خانم گلي امامي به سادگي در مي يابيم كه به قول آندره ژيد نگاه ما از چيزي كه به آن نگاه مي كنيم مهم تر است:
سالانه افراد زيادي براي ديدن شهر كوچك ايلي‌ير‌كومبري Illiers-Combray مي روند تا ببينند پروست تابستان هاي شش تا نه سالگي و نيز پانزده سالگي اش را كجا گذرانده است. خانه عمه اش اليزابت آميد كجا بود. بخشي از رمان كومبري در كجا مي گذشت. "قنادي اي كه خاله لئوني كيك مادلن اش را از آن مي خريد". " كيك هاي كوچك مادلن محبوب مارسل پروست"!
در يكي از كاتالوگ هاي جهانگردي آمده:
" چنانچه كسي مايل است حس عميق و نهانيِ در جستجوي زمان از دست رفته را درك كند، پيش از شروع خواندن آن بايد يك روز تمام را به بازديد از ايلي‌ير‌كومبري اختصاص دهد. جادوي كومبري را تنها مي توان در اين مكان ممتاز تجربه كرد."
پروست درمقدمه اي كه بر ترجمه اش از كتاب كنجد و نيلوفر راسكين نوشته آورده:
"دوست داريم به ديدن مزارعي برويم كه ميله Millet در نقاشي بهارش نشان مان داده ... دوست داريم كلودمونه را به ژيوْرنيدر ساحل رود سن ببرد، به آن خم رودخانه اي كه در مه گرفتگي صبحگاهي به دشواري تشخيص اش مي دهيم. اما در حقيقت، چه بسا فقط تصادف يا ارتباطات خانوادگي باعث شده ... كه ميله يا مونه فرصت اين را بيابد در آن حوالي سكونت كنند، و تصميم بگيرند به عوض جاهاي ديگرِ آن جاده، آن باغ، آن مزرعه، آن خم رودخانه را نقاشي كنند. آن چيزي كه موضوع نقاشي هاي آنها را از بقيه نقاط دنيا شاخص تر و زيباتر كرده اين است كه همچون بازتابي سريع، برداشتي را عرضه مي كند كه فقط مختص نابغه اي است وگرنه ما هم مي توانستيم به تنهايي و بي توجه از ميان مناظر معمولي و بي تفاوت بسياري كه (آن نابغه) مي توانسته نقاشي كند، عبور كنيم، و حس خاصي نداشته باشيم."

آلن دو باتن ادامه مي دهد: لزومي ندارد كه از ايلي ير كومبري ديدن كنيم: بزرگداشت واقعي پروست مي تواند اين باشد كه به جهان خودمان از طريق ديدگان او بنگريم و نه به جهان او از ديدگان خودمان.

آيا اين دفاتر جهانگردي و اين جهانگردان دوباره پروست را به جستجوي "رمان" از دست رفته نمي كشانند؟

دوم
هنگامي كه خبردار مي شدم كه عده اي از سنگ قبر سالم شاعري سركش نيز مي ترسيدند ياد شعر "شغالي گر ماه بلند را دشنام گفت" مي افتادم و هنگام مزايده و حراج اموالش، به ياد اين شعر كه مي گفت "من جنازه خود را بر دوش داشتم و گورستاني مي جستم".
مي گويم شاعر و مي دانم كه او فقط شاعر نبود، گرچه همه شاعرش را دوست دارند. چون به آنها توهم فهميدن مي‌دهد. كجاست شاملوي محقق، شاملوي فرهنگ نويس، شاملوي رنج، شاملوي كار ناتمام؟

بازمانده هاي شاعر چندگونه است. بخشي مربوط به احمد شاملوست مثل لباس و لوازم التحرير و بخشي مربوط به ا.بامداد است مثل تابلو ها و مجسمه هاي اهدايي به شاعر و بخشي هم آثار اوست كه مال هيچ كس است و همه كس. شاملو و آيداي عزيز همان قدر سهم دارند كه هر ايراني و غير ايراني.
وقتي شاعر ما ققنوس وار نوشته هايش را جمع كرد، شعر هايش را، كتاب ها، آرزو، اميد، ياس و ناتوانيش را و در آتش آن نشست، هزاران شعر نسروده از خاكستر اين سوختن سر به‌ در ‌آوردند. بهترين شعرهاي ناسرودني اش. خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي گويد. و بخش ديگر بازمانده اش اين است: شعرهاي نسروده اش.

ميراث داران شاملو كيانند:
- كساني كه همه چيزي را به سكه سيمي مي توانند بخرند و دست پرشان را بر سر هر كه بخواهند مي كوبند.
- كساني كه شاملوواره سرودند بي آنكه دركي از شعر و زبان و رنج داشته باشند و شاملويشان، مرد مأيوس، شکسته و سيگار به دستي بود كه قرابتي با بامداد نداشت. و خود درد شاعر بودند و هستند. دلپذيراني كه خود را مي فريبند.
- كساني كه در جستجوي راه خويشند از آنگونه كه او بود.

بادا كه به هم رسند در دوردستي بعيد.

سوم
شاملوشماری از شعرهايش را به افرادي پيش كش كرده و از افرادي كه محكومِ داورِ با درايت و انصاف زمان شدند، پس گرفت. شهامت اعتراف به اشتباه را داشت.
آيا اگر زنده بود، باز هم اين كار را مي كرد؟

نه به خاطر آيدا، به خاطر پرستار دشمنش، شايد.
بهمن 87

Friday, November 7, 2008

...

جمعه
دهکده
نسترن شرقی
جمعه
پری وار در قالب آدمی
جمعه
سکوت آب
فریاد عطش
جمعه
لورکا
گرانادا
جمعه
یاسمین لوی
النی کارایندرو
جمعه
بودن
وسوسه ی نبودن
جمعه
بودا
نسل تجربه
جمعه
خون شتک زده
سنگلاخی معبر
جمعه
حضور قاطع ظلمت
داسی سرد
جمعه
آفتاب فراسوهای افق
زنان خاموش
مردان خسته ...
جمعه
جمعه
جمعه

Friday, September 19, 2008

در آستانه

........................................................................................
بايد اِستاد و فرود آمدبر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و


اگر بي‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.

کوتاه است در،پس آن به که فروتن باشي.
آيينه‌يي نيک‌پرداخته تواني بود


آن‌جا
تا آراسته‌گي را
پيش از درآمدن


در خود نظری کني
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهي‌ ِمهمانان،
که آن‌جا


تو را


کسي به انتظار نيست.

که آن‌جا


جنبش شايد،


اما جُنبده‌يي در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقي‌ منگوله‌دارش نه ملغمه‌ی بي‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافي. ــ
تنها تو


آن‌جا موجوديت ِ مطلقي،
موجوديت ِ محض،چرا که در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.گذارت از آستانه‌ی ناگزيرفروچکيدن قطره‌ قطراني‌ست در نامتناهي‌ ظلمات:
«ــ دريغا


ای‌کاش ای‌کاش


قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکارمي‌بود!» ــشايد اگرت توان ِ شنفتن بودپژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان‌های ِبي‌خورشيدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ


مي‌شنيدی:

«ــ کاش‌کي کاش‌کي


داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»اما داوری آن سوی در نشسته است، بي‌ردای شوم ِ قاضيان.ذات‌اش درايت و انصاف هياءت‌اش زمان. ــو خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.



بدرود!بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ی اجبارشادمانه و شاکر.

از بيرون به درون آمدم:
از منظر


به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِبرکه‌يي، ــ
من به هياءت ِ «ما» زاده شدم


به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِخويش معنا دهم

که کارستاني ازاين‌دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار


بيرون است.

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن توان ِ شنفتن توان ِ ديدن و گفتن توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان.

انسان دشواری وظيفه است.



دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگرهر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.

رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم
و منظر ِ جهان را
تنهااز رخنه‌ی تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و
اکنون آنک دَر ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر وآنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ

دالان ِ تنگي را که درنوشته‌ام
به وداع


فراپُشت مي‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بوداما يگانه بود و هيچ کم نداشت.

به جان منت پذيرم و حق گزارم!(چنين گفت بامداد ِ خسته.)

.....................................................................................

Monday, August 4, 2008

نیمه های من

محوطه ی باغ و خونه ی من ابعاد بزرگی نداره ، یه چهار گوش ساده ست ساده تر از هر مربعی که فکرش رو بکنی . دیوار سمت راست من خونه ی شاعری به نام بامداد . دیوار سمت چپ هم خونه ی شاعری هست به نام بامداد . دیوار جلویی به خونه ی نمایشنامه نویسی به نام بیضایی وصل میشه و دیوار پشتی هم به خونه نمایشنامه نویسی به نام بیضایی وصل میشه . ارتفاع دیوارها اونقدر کوتاهه که هر روز میشه این همسایه هارو دید و باهاشون گپی زد و تعارفی کرد در عالم همسایگی . آسمون خونه ی من نه آبیه نه ابری فقط یه تصویر ساده ست از مردی که لبخندی ملیح به لب داره و اسمش صادق هدایت هستش .
باغچه ی خونه من گیاههای عجیبی توش داره اسامی اونها سارتر ، کافکا ، دوبوار ، جویس ، بکت ، کوندرا ، زاهاریا استانکو و .... لوبیای سحرآمیز صادق هدایت رو هم دارم که اسمش بوف کور هستش و هر وقت که جراتش رو پیدا کردم می خوام برم چنگ طلایی هدایت رو بدزدم و بیام باهاش تو وبلاگم س گ ل ل رو بنویسم .
سعی می کنم آدم فضولی نباشم در عالم همسایگی ولی اتفاقات اطراف خونه ی من هر انسانی رو تشویق به این فضولی ها می کنه . بامداد سمت راست هر صبح دمدم صبحانه ی خورشید رو از پیراهن آیشکا (همسرش) می خوره و هر لحظه در ابدیت آینه های همیشگی این زن گم میشه . شعرهاشو بلند فریاد می کنه از برای آیشکا و من دزدکی چندتایی رو برای چاشت کردن هوس زنی دیگر از بر می کنم . فکرشو بکن هر روز می تونی حماسه یی عشقی از این دو ببینی و از برای چاشت خودت توشه یی برداری ... . اما بامداد سمت چپ انسانی که هر روز با فریاد درد از بستر بیدار میشه می گن سیاسی کاره ، بیچاره هر روز مجبوره مثل شازده کوچولو مواظب باشه که گیاههای هرز گل سرخش و زمین خونه ش رو از بین نبرن . از بامداد تا شبانه ی وجودش انسانها رو برای دیدن خورشید فریاد می کنه تا گوش و چشم به سمت خونش می چرخونی طبل بلند اسرافیل وارش تو رو از خودت می ترسونه . اون حتی اونقدر تو رو درد مشترک می دونه که حتی فحشهایی که بهش می دی رو داره توی یه کتاب به نام کوچه جمع می کنه !! اما همسایه هایی که من می بینم همشون غرق شعرهای عاشقانه ی بامداد سمت راستن و بامداد سمت چپ که پاهاش رو هم به دلیل مریضی که داشته بریدن سینه خیز با داس سردی که در دست داره و با فریاد خاموش نشدنی خودش گل سرخش رو و خونه ی خودش رو از گیاهان هرز و شغالان گر حفظ می کنه . راستش از بس غرق چشم چرونی توی خونه ی همسایه های اطراف هستم که فریادهای بامداد سمت چپ دیگه به گوشم نمیرسه . ( حقیقتشو بگم اینه که گوش چپم رو از موم پر کردم ) . همه ی همسایه ها هر روز با ناز و عشوه میایم و از برای شعرهای بامداد سمت راست هورا می کشیم و بعد شعرهاشو برای چاشت کردن انسانی دیگر از بر می کنیم . انگار بیضایی ها رو یادم رفت . بیضایی جلوی خونه ی من مثل بامداد سمت راست افسانه ی عشقی نداره ، اون هر روز با مژده ی زنش مژده از خواب بیدار میشه و نمایشنامه هاش رو که از مطبوعاتی آقای اسراری دزدیده با زنش تمرین می کنه ، بعضی وقتها شمشیر بازی می کنه ، عروسک می گردونه و بعضی موقعها هم بلند بلند شاهنامه خونی راه میندازه . چند وقت پیشترها فیلمی هم ساخت که سگ ها رو توش می کشتن و سال قبل هم می گن با اسم درخت یه نمایش اجرا کرده به نام افرا یا روز می گذرد . همسایه ها می گن با رژیم فعلی خیلی رابطه ی خوبی داره و هر اراجیفی که بخواد می تونه توی تالارهای تئاتر شهر ما اجرا کنه . اما بیضایی پشت خونه من خونش مثل ویرانه های مغول زده ست اون هر صبح با قلمش شروع به نوشتن می کنه میگن اسطوره ها رو زنده می کنه و با قلمش مثل بامداد سمت چپ انسانیت و خورشید رو فریاد می کنه . خیلی برام عجیبه که برای ضحاک دلتنگی می کنه و از برای شیخ شرزین طومار نویسی می کنه ، بانوی پرده نئی رو هر روز از ایستگاه سلجوق به خونه دعوت می کنه بعضی وقتها بلند بلند ندبه می خونه و شب سمورها رو با قلمش سوراخ می کنه تا خورشید بتابه ، خونه ش هر روز اشغال میشه و توی پرونده های قدیمی پیر آباد دنبال سند خونه ش می گرده بعضی وقتها با غریبه و مه سخن میگه و کلاغها رو برای غارغار کردن انسانیت رام کرده ، بعضی وقتها یهویی چریکه ی تارا در خونه ش خونده میشه ، اونقدر با قلمش جادو کرده که افرا دختر همسایه ی ما هم ازش خواسته که پسرعموی گم شده ش رو برای اون پیدا کنه . می گن هر روز جلوی خونه ی بیضایی جلوی خونه ی من میاد و به اون لعنت می کنه که چرا اینقدر فیلم ها و نمایشنامه های مزخرف میسازه و بیخود مشهور میشه . زنهای همسایه هم یکصدا با اون به بیضایی جلوی خونه ی من میگن مژده رو با لوییجی پیر عوض کن !!!! اما چند وقتیه که همه چیز صورتی باژگونه به خودش گرفته ! بامداد سمت راست من عشق را رطوبت چندش انگیز پلشتی خطاب می کنه و با فریاد زدن روی همسرش به اون می گه : تنها اگر دمی کوتاه آیم از تکرار این پیش پا افتاده ترین کلام که دوستت می دارم چون تن دیس بی ثبات بر پایه های ماسه به خاک در می غلتی ... . و یا بیضایی جلوی خونه ی من که مردم همیشه برای دیدن نمایشنامه های مزخرفش که از مطبوعاتی آقای اسراری می دزیده سر و دست می شکوندند ، حالا داره مثل کلاغهای دره یوشج برای بیضایی پشت خونه ی من غارغار می کنه. همسایه های اطراف من دیگه شعرها و آثار اونها رو دوست ندارن چون انگار همه ی بیضایی ها و همه بامدادها شبیه هم هستند و دیگه بامداد سمت چپ با بامداد سمت راست فرقی نداره حتی عاشقانه های سمت راست هم انسان بامداد سمت چپ رو فریاد می کنه و شیخ شرزین بوسیله ی بیضایی جلوی خونه ی من پناه داده شده !!!
منم دیگه خیلی اوضاعم بهم ریخته ست چون شاملوی سمت راست دیگه از کندوهای کوهستانی زنها چیزی نمی گه و من موندم دست خالی حتی موم توی گوش چپم هم خودش بیرون پریده و اونقدر فریادهای بامداد سمت چپ برام سخت شده که دارم از درد در رگهام می میرم . دیگه حتی حوصله ی بیضایی جلوی خونه خودم رو هم ندارم چون به من در عالم همسایگی بلیط نمایشنامه های مزخرفش رو تعارف نمی کنه ... . اصلا خودم هم یواش یواش دارم دو تا می شم یکی راست یکی چپ . سمت راستی من همه چیز براش جالبه و قدرت قضاوت رو از دست داده ولی سمت چپی من هر روز می ره به گل سرخ بامداد سمت چپ کمک می کنه ، اون حتی به لشگر آی بانو برای فتح کلاک پیوسته و بعضی وقتها برای کشتن سرهنگ آینه های روبرو شمشیر رو تیز می کنه و برای نزهت نامه های عاشقانه می نویسه خلاصه این که هر قدر که سمت راستم بیشتر در همهمه ی امروزی شدن گم میشه سمت چپم بیشتر و بیشتر برای گیاهان و همسایه های اطرافم دل می سوزونه !!
سمت راست من هر روز از کلوپ چشمه کتاب می گیره تا بالاخره نسبی بودن رو درک کنه و هر روز با توهمات دیوید لینچ نئشه میشه اون حتی کتاب هم چاپ می کنه و فروش میلیونی داره و بعضی وقتها هم از بس احساس برتری بهش دست می ده به همسایه های خودش که همه شبیه هم شدند فحش می ده تا به خیال خودش شیخ شرزین رو بترسونه و یا کتاب کوچه رو از لغاتش پر کنه !!!!
اما از زمین خونه ی خودم بهتون نگفتم که از خون دوستان سمت چپ من خزاب گرفته و سمت راست من هر روز برای اسکیت کردن روی این خونها لحظه شماری می کنه و اسم اونها رو توی کتابهای میلیونی خودش میاره تا باز هم من با نصفه ی گندچاله دهان خودم برای دفاع از همسایه هام فریاد بودن سر بدم ...