۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

marquez farewell



Gabriel Garcia Marquez has retired from public life due to worsening lymphatic cancer. Recently, he sent this farewell letter.


If for a moment God were to forget that I am a rag doll and granted me a piece of life, I probably wouldn't say everything that I think; rather, I would think about everything that I say.

I would value things, not for their worth but for what they mean. I would sleep less, dream more, understanding that for each minute we close our eyes, we lose sixty seconds of light.

I would walk when others hold back, I would wake when others sleep, I would listen when others talk.

And how I would enjoy a good chocolate ice cream!

If God were to give me a piece of life, I would dress simply, throw myself face first into the sun, baring not only my body but also my soul.

My God, if I had a heart, I would write my hate on ice, and wait for the sun to show. Over the stars I would paint with a Van Gogh dream a Benedetti poem, and a Serrat song would be the serenade I'd offer to the moon.

I would water roses with my tears, to feel the pain of their thorns and the red kiss of their petals... My God, if I had a piece of life... I wouldn't let a single day pass without telling the people I love that I love them.

I would convince each woman and each man that they are my favorites, and I would live in love with love.

I would show men how very wrong they are to think that they cease to be in love when they grow old, not knowing that they grow old when they cease to be in love!

To a child I shall give wings, but I shall let him learn to fly on his own. I would teach the old that death does not come with old age, but with forgetting.

So much have I learned from you, oh men ... I have learned that everyone wants to live at the top of the mountain, without knowing that real happiness is in how it is scaled.

I have learned that when a newborn child first squeezes his father's finger in his tiny fist, he has him trapped forever.

I have learned that a man has the right to look down on another only when he has to help the other get to his feet.

From you I have learned so many things, but in truth they won't be of much use, for when I keep them within this suitcase, unhappily shall I be dying.



--- Gabriel Garcia Marquez
December, 2000

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

نامه‮اي از تِرِز به هدايت

گربة کوچکِ ايراني من. تنها يک کارت کوچک2، زيرا در مرخصي هستم، در«اترتا» پيش مادرم، و خيلي گرفتار. من چند روز پيش از«پون تورسن» رد مي‮شدم، خيلي به نخستين ملاقاتمان فکر کردم – مادرم پير شده و کمي بيمار است، اين مرا ناراحت کرده. وقتي برگشتم به شما نامه خواهم نوشت، نزديکِ 15 ژوئن. من را محکوم به بي‮وفايي نکن، شايد تنبلي، و چرا اسم معشوقم را مي‮پرسي؟ ترجيح مي‮دهي که به شما جواب بدهم که چند تا دارم، چيزي که لازم است بگويم اين است که من از آن‮ها هيچ‮کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‮اي مفصل، تا ده روز ديگر مي
‮نويسم. من شما را هميشه دوست دارم.
...................
پا نوشت:
1- ترز همدم صميمي هدايت در رنس، در زمان تحصيل هدايت در پاريس بوده است. پدر او در جنگ بين‮الملل اول در جبهة «مارينو» کشته شده بود و مادرش آرزو داشت دخترش با مرد دلخواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. متنِ نامة ترز به زبان فرانسه در کتاب « زندگي و آثار صادق هدايت » چاپ شده است.
2- معمولاً کارت پستال‮ها عکس مناظر زيبا يابنايي تاريخي است، ولي کارت ترز تمثالي از پيرمردي سپيدموي و«خنزرپنزري» است که بر کنار رودي نشسته است و به نقطعه‮اي نامعلوم مي‮نگرد.

برگرفته از کتاب نامه‮هاي صادق هدايت
گردآورنده محمد بهارلو
نشراوجا

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

عصر جدید

زمان زیادی از وحشتهای کودکانه چارلی چاپلین در عصر جدید و یا حضور بالهای سیاه فاشیست و تفکرات به اصطلاح ابر انسان ساز آنها نمی گذرد و بشر همچنان در کار تکرار و تکرار و تکرار ...

سری به لینک زیر بزنید تا شاهد خودخواهی پایان ناپذیر بشر و ارمغان انسان برای آیندگان باشیم .

...............................................................

http://genepartner.com/index.php/

...............................................................

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

Marilyn monroe reading ulysses



Marilyn monroe reading ulysses

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

اما

شعری زیبا با ترجمه یی زیباتر
............................................
زمانِ درازی گذشته
و می‌خواهم مقاله‏ای بنویسم
كه شروع شود با "اما" .
بهانه‌ي كوچك دلخوشی‏ام
چون تیری بدر رفته از کمان
دور شد شتابان
مقصدش :نامعلوم.
كجاي جهان آن تير بر زمين نشست؟
كه همان‌جا
دست بکار نوشتن مقاله‏ای خواهم شد که آغاز ‌شود با
"اما".
................................
مترجم:شهرام فرضی

۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

شعری از عارف قزوینی

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج رفتارى اى چرخ!
چه بدکردارى اى چرخ!
سر کین دارى اى چرخ!
نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!
از اشک همه روى زمین زیر و زبر کن
مشتى گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
چه کج رفتارى اى چرخ!
چه بد کردارى اى چرخ!
سر کین دارى اى چرخ!
نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!
از دست عدو ناله من از سردرد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است
جانبازى عشاق نه چون بازى نرد است
مردى اگرت هست کنون وقت نبرد است
چه کج رفتارى اى چرخ!
چه بدکردارى اى چرخ!
سر کین دارى اى چرخ!
نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

تجسد وظیفه ...

ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه هاي ظلمات . در لايه هائي از اجتماع كه هنوز انسان ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده اند جمله ی " دوستت مي دارم " در اكثر موارد رشوه ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي شود و يكي از دلايلي كه عشق را به " تصاحب " تبديل مي كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است . گفته اند "انسان حيواني اجتماعي است ". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است .
-احمد شاملو