"یه روز یه رشتی وارد خونه میشه، می بینه زنش لخت روی تخت خوابیده ..."
"یه روز یه رشتی در کمد را باز می کنه، می بینه حسن آقا ..."
چه چیزی درباره لطیفه های رشتی خنده آور است؟
هنگامی که یک ماجرایی تعریف می شود که در آن فردی از میان ما بر خلاف همه آن انتظارات عمومی رفتار می کند، ما آن را بانمک و خنده دار می یابیم.
حالا بیایید ببینیم آن بخش از فرهنگ ما که در لطیفه های رشتی پنهان شده چیست.
در مورد لطیفه های رشتی، معمولا محور لطیفه یک مرد رشتی است که مرد دیگری با زنش خوابیده است. آنچه لطیفه رشتی را برای ما خنده دار می سازد معمولا دو حالت دارد. حالت یک اینست که مرد رشتی هالو است و متوجه نمی شود که مرد دیگری با زنش خوابیده است، و ما به حماقت او می خندیم. در این حالت به حماقت کاراکتر لطیفه می خندیم.
حالت دو اینست که مرد رشتی متوجه این رابطه جنسی می شود، اما واکنشی از خود نشان نمی دهد و به سادگی از کنار آن می گذرد. یعنی وضعیت تعریف شده در لطیفه با انتظارات ما بر اساس تربیت و جامعه پذیری و شناخت ما تناقض دارد و از این روست که وضعیت به نظر ما خنده دار می آید.
حالا بیایید حالت دو را در نظر بگیریم و نگاهی عمیق تر به دلیل خنده داربودن جوک های رشتی بیاندازیم.
مگر نه اینکه انتظار داریم که هر مردی وقتی که مرد دیگری را با زنش می بیند، عصبانی شده، غیرتش به جوش بیاید و بزند یکی از آن دو یا هر دو را بکشد؟ و واکنش خونسرد و عاری از خشونت مرد رشتی ما را به خنده می اندازد!
در فرهنگ ما، ناموس و غیرت** متاسفانه چنان ریشه دوانده که بدون آنکه آگاهانه بدان بیاندیشیم، در ذهنیت ما همواره جاری است.
اول از همه اینکه ما زن را ناموس مرد می دانیم و هنوز باور نداریم که زن هم یک انسان است که اختیار خود را دارد. یک دلیل خنده دار بودن جوک رشتی اینست که زن را هنوز ابزار جنسی برای استفاده مرد می دانیم. هر مردی که دستش برسد، به زن مرد رشتی تجاوز می کند و کنار او می خوابد. زن اعتراضی نمی کند، چیزی نمی گوید، و اصولا در همه جوک های رشتی کاراکتری ندارد، و هنگامی که مردی به سراغ او نمی آید هیچ اعتراضی نمی کند. زن رشتی انتخابی ندارد، اعتراضی ندارد، صدایی ندارد، فقط یا لخت روی تخت خوابیده، یا مورد تجاوز مرد همسایه و بقال و حسن آقا قرار می گیرد. زن رشتی در همه ی این لطیفه ها فقط "ناموس" مرد رشتی است! مرد رشتی هم که به ناموس اهمیتی نمی دهد، پس هر مردی می تواند به زنش دست درازی کند.
دوم اینکه مرد باید "غیرت" داشته باشد، یعنی اینکه از "ناموس" خود دفاع کند و اگر مرد دیگری را با زن خود دید، از خود خشونت نشان دهد** و خون بریزد!اینکه مرد رشتی بدون ارتکاب خشونت از کنار ماجرا رد می شود، برای ما بشدت خنده دار است.
آخرین جوک رشتی را که شنیده اید به خاطر بیاورید و به جای "مرد رشتی" یک "مرد سوئدی" را در آن قرار دهید. آیا بازهم بانمک و خنده دار است؟ طبیعی است که از مرد سوئدی انتظار نمی رود که دست به چاقو بزند و زن خود یا مرد دیگر را بکشد! فرهنگ و قانون کشور سوئد متفاوت است.
این وضعیت رقت بار فرهنگی ماست! به عنوان روشنفکر به نقد حکومت جمهوری اسلامی می پردازیم که چرا دست به سنگسار می زند، ولی کمتر به نقد فرهنگ ناموسی و غیرت پرستی خودمان می پردازیم که مسبب قتل زنان و دختران بسیاری در این مملکت بوده و هست.
برای اینکه عمق این وضعیت رقت بار روشن تر شود، اجازه دهید چند خطی از کتاب «فاجعه خاموش (قتل های ناموسی)» به قلم پروین بختیار نژاد *** را در اینجا نقل کنم.
***
"شیدا زن 16 ساله مریوانی که یک کودک 2 ساله نیز داشت ... در حال حرف زدن با مردی در خیابان توسط برادرش به قتل رسید.
مردی به علت سوءظن به همسرش او را پس از 29سال زندگی مشترک در برابر دیدگان فرزندانش به قتل رساند.
خانوادهای در خوزستان در کیف دختر خود کارت تبریکی بدون امضاء یافتند. دختر توسط عمویش به قتل رسید و خانواده آن دختر قاتل را بخشیدند.
سعیده دختر 14 ساله بلوچستانی به دلیل شک پدر به او، به وسیله پدر، برادر و دوستان برادرش سنگسار شد و به قتل رسید.
دلبر خسروی، دختر 17 سالهای در دهی نزدیکی مریوان، به دلیل داشتن قصد طلاق از همسر ناخواسته و اجباری خود، توسط پدرش سر بریده شد.
مردی 46 سالهای همسر صیغهای و نوجوانش را که 15 سال بیشتر نداشت به دلیل سوءظن با ضربات چاقو مجروح کرد و مردی که در خیابان در حال حرفزدن با او بود را با ضربات چاقو به قتل رساند.
در دزفول، جاسم که خود دارای سه زن بوده دختر 15 سالهاش را به دلیل اینکه فکر میکرد عمویش به او تجاوز کرده، سر برید.
باز در دزفول، مردی با سوءظن به همسر دومش و با ادعای اینکه پسرش متعلق به او نیست، سر وی و فرزند 7 سالهاش را برید.
زهرا دختر 7 ساله اهوازی زمانی که مادرش بر سر اختلافی با شوهرش (پدر زهرا)، به همراه وی به منزل پدریاش میرود، پس از بازگشت مورد سوءظن پدر خود قرار میگیرد. پدر به زهرای 7 ساله شک میکند که شاید زمانی که او در منزل پدربزرگش بوده، مورد تجاوز داییاش قرار گرفته باشد. وی با این سوءظن به دست پدر کشته میشود."
***
پروین بختیارنژاد در این کتاب تلاش کرده نمایی از فاجعه خاموش را به ما نشان دهد. مردهایی که او به ما نشان می دهد، مردهایی که سر دختر 7 ساله، خواهر 17 ساله و زن 15 ساله خود را می برند، مردهایی که هیچکدام "مرد رشتی" نیستند. اینان همه مردان باغیرتی هستند که از ناموس خود دفاع می کنند و واکنش آنها همخوان با انتظارات فرهنگی ماست، و از این رو برای ما خنده دار نیست!
ولی آیا واقعا اینطور است؟ آیا ماجرای قتل های ناموسی گریه آور نیست؟ اگر ما واقعا از هر مردی که زن یا دختر یا خواهر خود را با مرد دیگری می بیند انتظار نداریم که دست به جنایت بزند، چرا به جوک های رشتی می خندیم؟ وقت آن نرسیده که از خود بپرسیم فرهنگ خشونت ناموسی را چرا پذیرفته ایم؟
آیا بهتر نیست آرزو کنیم که تناقض میان فرهنگ آشنا و پذیرفته شده ما و واکنش "مرد رشتی" به نفع "مرد رشتی" از میان برود و همه مردهای ایرانی همانند "مرد رشتی" خونسرد و بی"غیرت" باشند تا هیچ زن و دختری قربانی خشونت ناموسی نشود؟
۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه
یاداشتی از پروفسور بیات
۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه
marquez farewell

I would value things, not for their worth but for what they mean. I would sleep less, dream more, understanding that for each minute we close our eyes, we lose sixty seconds of light.
I would walk when others hold back, I would wake when others sleep, I would listen when others talk.
And how I would enjoy a good chocolate ice cream!
If God were to give me a piece of life, I would dress simply, throw myself face first into the sun, baring not only my body but also my soul.
My God, if I had a heart, I would write my hate on ice, and wait for the sun to show. Over the stars I would paint with a Van Gogh dream a Benedetti poem, and a Serrat song would be the serenade I'd offer to the moon.
I would water roses with my tears, to feel the pain of their thorns and the red kiss of their petals... My God, if I had a piece of life... I wouldn't let a single day pass without telling the people I love that I love them.
I would convince each woman and each man that they are my favorites, and I would live in love with love.
I would show men how very wrong they are to think that they cease to be in love when they grow old, not knowing that they grow old when they cease to be in love!
To a child I shall give wings, but I shall let him learn to fly on his own. I would teach the old that death does not come with old age, but with forgetting.
So much have I learned from you, oh men ... I have learned that everyone wants to live at the top of the mountain, without knowing that real happiness is in how it is scaled.
I have learned that when a newborn child first squeezes his father's finger in his tiny fist, he has him trapped forever.
I have learned that a man has the right to look down on another only when he has to help the other get to his feet.
From you I have learned so many things, but in truth they won't be of much use, for when I keep them within this suitcase, unhappily shall I be dying.
December, 2000
۱۳۸۸ دی ۲۲, سهشنبه
نامهاي از تِرِز به هدايت
2- معمولاً کارت پستالها عکس مناظر زيبا يابنايي تاريخي است، ولي کارت ترز تمثالي از پيرمردي سپيدموي و«خنزرپنزري» است که بر کنار رودي نشسته است و به نقطعهاي نامعلوم مينگرد.
برگرفته از کتاب نامههاي صادق هدايت
گردآورنده محمد بهارلو
نشراوجا
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
عصر جدید
زمان زیادی از وحشتهای کودکانه چارلی چاپلین در عصر جدید و یا حضور بالهای سیاه فاشیست و تفکرات به اصطلاح ابر انسان ساز آنها نمی گذرد و بشر همچنان در کار تکرار و تکرار و تکرار ...
سری به لینک زیر بزنید تا شاهد خودخواهی پایان ناپذیر بشر و ارمغان انسان برای آیندگان باشیم .
...............................................................
http://genepartner.com/index.php/
...............................................................
۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه
۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه
اما
و میخواهم مقالهای بنویسم
كه شروع شود با "اما" .
بهانهي كوچك دلخوشیام
چون تیری بدر رفته از کمان
دور شد شتابان
مقصدش :نامعلوم.
كجاي جهان آن تير بر زمين نشست؟
كه همانجا
دست بکار نوشتن مقالهای خواهم شد که آغاز شود با
"اما".
۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه
شعری از عارف قزوینی
۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه
تجسد وظیفه ...
۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
برای چه گوارا
۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه
يكم
در كتاب "پروست چگونه مي تواند زندگي شما را دگر گون كند" نوشته آلن دوباتن و ترجمه خانم گلي امامي به سادگي در مي يابيم كه به قول آندره ژيد نگاه ما از چيزي كه به آن نگاه مي كنيم مهم تر است:
سالانه افراد زيادي براي ديدن شهر كوچك ايلييركومبري Illiers-Combray مي روند تا ببينند پروست تابستان هاي شش تا نه سالگي و نيز پانزده سالگي اش را كجا گذرانده است. خانه عمه اش اليزابت آميد كجا بود. بخشي از رمان كومبري در كجا مي گذشت. "قنادي اي كه خاله لئوني كيك مادلن اش را از آن مي خريد". " كيك هاي كوچك مادلن محبوب مارسل پروست"!
در يكي از كاتالوگ هاي جهانگردي آمده:
" چنانچه كسي مايل است حس عميق و نهانيِ در جستجوي زمان از دست رفته را درك كند، پيش از شروع خواندن آن بايد يك روز تمام را به بازديد از ايلييركومبري اختصاص دهد. جادوي كومبري را تنها مي توان در اين مكان ممتاز تجربه كرد."
پروست درمقدمه اي كه بر ترجمه اش از كتاب كنجد و نيلوفر راسكين نوشته آورده:
"دوست داريم به ديدن مزارعي برويم كه ميله Millet در نقاشي بهارش نشان مان داده ... دوست داريم كلودمونه را به ژيوْرنيدر ساحل رود سن ببرد، به آن خم رودخانه اي كه در مه گرفتگي صبحگاهي به دشواري تشخيص اش مي دهيم. اما در حقيقت، چه بسا فقط تصادف يا ارتباطات خانوادگي باعث شده ... كه ميله يا مونه فرصت اين را بيابد در آن حوالي سكونت كنند، و تصميم بگيرند به عوض جاهاي ديگرِ آن جاده، آن باغ، آن مزرعه، آن خم رودخانه را نقاشي كنند. آن چيزي كه موضوع نقاشي هاي آنها را از بقيه نقاط دنيا شاخص تر و زيباتر كرده اين است كه همچون بازتابي سريع، برداشتي را عرضه مي كند كه فقط مختص نابغه اي است وگرنه ما هم مي توانستيم به تنهايي و بي توجه از ميان مناظر معمولي و بي تفاوت بسياري كه (آن نابغه) مي توانسته نقاشي كند، عبور كنيم، و حس خاصي نداشته باشيم."
آلن دو باتن ادامه مي دهد: لزومي ندارد كه از ايلي ير كومبري ديدن كنيم: بزرگداشت واقعي پروست مي تواند اين باشد كه به جهان خودمان از طريق ديدگان او بنگريم و نه به جهان او از ديدگان خودمان.
آيا اين دفاتر جهانگردي و اين جهانگردان دوباره پروست را به جستجوي "رمان" از دست رفته نمي كشانند؟
دوم
هنگامي كه خبردار مي شدم كه عده اي از سنگ قبر سالم شاعري سركش نيز مي ترسيدند ياد شعر "شغالي گر ماه بلند را دشنام گفت" مي افتادم و هنگام مزايده و حراج اموالش، به ياد اين شعر كه مي گفت "من جنازه خود را بر دوش داشتم و گورستاني مي جستم".
مي گويم شاعر و مي دانم كه او فقط شاعر نبود، گرچه همه شاعرش را دوست دارند. چون به آنها توهم فهميدن ميدهد. كجاست شاملوي محقق، شاملوي فرهنگ نويس، شاملوي رنج، شاملوي كار ناتمام؟
بازمانده هاي شاعر چندگونه است. بخشي مربوط به احمد شاملوست مثل لباس و لوازم التحرير و بخشي مربوط به ا.بامداد است مثل تابلو ها و مجسمه هاي اهدايي به شاعر و بخشي هم آثار اوست كه مال هيچ كس است و همه كس. شاملو و آيداي عزيز همان قدر سهم دارند كه هر ايراني و غير ايراني.
وقتي شاعر ما ققنوس وار نوشته هايش را جمع كرد، شعر هايش را، كتاب ها، آرزو، اميد، ياس و ناتوانيش را و در آتش آن نشست، هزاران شعر نسروده از خاكستر اين سوختن سر به در آوردند. بهترين شعرهاي ناسرودني اش. خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي گويد. و بخش ديگر بازمانده اش اين است: شعرهاي نسروده اش.
ميراث داران شاملو كيانند:
- كساني كه همه چيزي را به سكه سيمي مي توانند بخرند و دست پرشان را بر سر هر كه بخواهند مي كوبند.
- كساني كه شاملوواره سرودند بي آنكه دركي از شعر و زبان و رنج داشته باشند و شاملويشان، مرد مأيوس، شکسته و سيگار به دستي بود كه قرابتي با بامداد نداشت. و خود درد شاعر بودند و هستند. دلپذيراني كه خود را مي فريبند.
- كساني كه در جستجوي راه خويشند از آنگونه كه او بود.
بادا كه به هم رسند در دوردستي بعيد.
سوم
شاملوشماری از شعرهايش را به افرادي پيش كش كرده و از افرادي كه محكومِ داورِ با درايت و انصاف زمان شدند، پس گرفت. شهامت اعتراف به اشتباه را داشت.
آيا اگر زنده بود، باز هم اين كار را مي كرد؟
نه به خاطر آيدا، به خاطر پرستار دشمنش، شايد.
بهمن 87
۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه
...
دهکده
نسترن شرقی
جمعه
پری وار در قالب آدمی
جمعه
سکوت آب
فریاد عطش
جمعه
لورکا
گرانادا
جمعه
یاسمین لوی
النی کارایندرو
جمعه
بودن
وسوسه ی نبودن
جمعه
بودا
نسل تجربه
جمعه
خون شتک زده
سنگلاخی معبر
جمعه
حضور قاطع ظلمت
جمعه
آفتاب فراسوهای افق
زنان خاموش
مردان خسته ...
جمعه
جمعه
جمعه
۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه
در آستانه
........................................................................................
بايد اِستاد و فرود آمدبر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.
کوتاه است در،پس آن به که فروتن باشي.
آيينهيي نيکپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را
پيش از درآمدن
در خود نظری کني
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهم ِ توست نه انبوهي ِمهمانان،
که آنجا
تو را
کسي به انتظار نيست.
که آنجا
جنبش شايد،
اما جُنبدهيي در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف نه عفريتان ِ آتشينگاوسر به مشت نه شيطان ِ بُهتانخورده با کلاه بوقي منگولهدارش نه ملغمهی بيقانون ِ مطلقهای مُتنافي. ــ
تنها تو
آنجا موجوديت ِ مطلقي،
موجوديت ِ محض،چرا که در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.گذارت از آستانهی ناگزيرفروچکيدن قطره قطرانيست در نامتناهي ظلمات:
«ــ دريغا
ایکاش ایکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکارميبود!» ــشايد اگرت توان ِ شنفتن بودپژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشانهای ِبيخورشيدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
ميشنيدی:
«ــ کاشکي کاشکي
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»اما داوری آن سوی در نشسته است، بيردای شوم ِ قاضيان.ذاتاش درايت و انصاف هياءتاش زمان. ــو خاطرهات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.
□
بدرود!بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)رقصان ميگذرم از آستانهی اجبارشادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانهيي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِبرکهيي، ــ
من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگينکمان ِ پروانه بنشينم غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم تا شريطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِخويش معنا دهم
که کارستاني ازايندست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:توان ِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن توان ِ شنفتن توان ِ ديدن و گفتن توان ِ اندُهگين و شادمانشدن توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتني توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان.
انسان دشواری وظيفه است.
□
دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگرهر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.
رخصت ِ زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم
و منظر ِ جهان را
تنهااز رخنهی تنگچشمي حصار ِ شرارت ديديم و
اکنون آنک دَر ِ کوتاه ِ بيکوبه در برابر وآنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ
دالان ِ تنگي را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مينگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!(چنين گفت بامداد ِ خسته.)
.....................................................................................
۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه
نیمه های من
باغچه ی خونه من گیاههای عجیبی توش داره اسامی اونها سارتر ، کافکا ، دوبوار ، جویس ، بکت ، کوندرا ، زاهاریا استانکو و .... لوبیای سحرآمیز صادق هدایت رو هم دارم که اسمش بوف کور هستش و هر وقت که جراتش رو پیدا کردم می خوام برم چنگ طلایی هدایت رو بدزدم و بیام باهاش تو وبلاگم س گ ل ل رو بنویسم .
سعی می کنم آدم فضولی نباشم در عالم همسایگی ولی اتفاقات اطراف خونه ی من هر انسانی رو تشویق به این فضولی ها می کنه . بامداد سمت راست هر صبح دمدم صبحانه ی خورشید رو از پیراهن آیشکا (همسرش) می خوره و هر لحظه در ابدیت آینه های همیشگی این زن گم میشه . شعرهاشو بلند فریاد می کنه از برای آیشکا و من دزدکی چندتایی رو برای چاشت کردن هوس زنی دیگر از بر می کنم . فکرشو بکن هر روز می تونی حماسه یی عشقی از این دو ببینی و از برای چاشت خودت توشه یی برداری ... . اما بامداد سمت چپ انسانی که هر روز با فریاد درد از بستر بیدار میشه می گن سیاسی کاره ، بیچاره هر روز مجبوره مثل شازده کوچولو مواظب باشه که گیاههای هرز گل سرخش و زمین خونه ش رو از بین نبرن . از بامداد تا شبانه ی وجودش انسانها رو برای دیدن خورشید فریاد می کنه تا گوش و چشم به سمت خونش می چرخونی طبل بلند اسرافیل وارش تو رو از خودت می ترسونه . اون حتی اونقدر تو رو درد مشترک می دونه که حتی فحشهایی که بهش می دی رو داره توی یه کتاب به نام کوچه جمع می کنه !! اما همسایه هایی که من می بینم همشون غرق شعرهای عاشقانه ی بامداد سمت راستن و بامداد سمت چپ که پاهاش رو هم به دلیل مریضی که داشته بریدن سینه خیز با داس سردی که در دست داره و با فریاد خاموش نشدنی خودش گل سرخش رو و خونه ی خودش رو از گیاهان هرز و شغالان گر حفظ می کنه . راستش از بس غرق چشم چرونی توی خونه ی همسایه های اطراف هستم که فریادهای بامداد سمت چپ دیگه به گوشم نمیرسه . ( حقیقتشو بگم اینه که گوش چپم رو از موم پر کردم ) . همه ی همسایه ها هر روز با ناز و عشوه میایم و از برای شعرهای بامداد سمت راست هورا می کشیم و بعد شعرهاشو برای چاشت کردن انسانی دیگر از بر می کنیم . انگار بیضایی ها رو یادم رفت . بیضایی جلوی خونه ی من مثل بامداد سمت راست افسانه ی عشقی نداره ، اون هر روز با مژده ی زنش مژده از خواب بیدار میشه و نمایشنامه هاش رو که از مطبوعاتی آقای اسراری دزدیده با زنش تمرین می کنه ، بعضی وقتها شمشیر بازی می کنه ، عروسک می گردونه و بعضی موقعها هم بلند بلند شاهنامه خونی راه میندازه . چند وقت پیشترها فیلمی هم ساخت که سگ ها رو توش می کشتن و سال قبل هم می گن با اسم درخت یه نمایش اجرا کرده به نام افرا یا روز می گذرد . همسایه ها می گن با رژیم فعلی خیلی رابطه ی خوبی داره و هر اراجیفی که بخواد می تونه توی تالارهای تئاتر شهر ما اجرا کنه . اما بیضایی پشت خونه من خونش مثل ویرانه های مغول زده ست اون هر صبح با قلمش شروع به نوشتن می کنه میگن اسطوره ها رو زنده می کنه و با قلمش مثل بامداد سمت چپ انسانیت و خورشید رو فریاد می کنه . خیلی برام عجیبه که برای ضحاک دلتنگی می کنه و از برای شیخ شرزین طومار نویسی می کنه ، بانوی پرده نئی رو هر روز از ایستگاه سلجوق به خونه دعوت می کنه بعضی وقتها بلند بلند ندبه می خونه و شب سمورها رو با قلمش سوراخ می کنه تا خورشید بتابه ، خونه ش هر روز اشغال میشه و توی پرونده های قدیمی پیر آباد دنبال سند خونه ش می گرده بعضی وقتها با غریبه و مه سخن میگه و کلاغها رو برای غارغار کردن انسانیت رام کرده ، بعضی وقتها یهویی چریکه ی تارا در خونه ش خونده میشه ، اونقدر با قلمش جادو کرده که افرا دختر همسایه ی ما هم ازش خواسته که پسرعموی گم شده ش رو برای اون پیدا کنه . می گن هر روز جلوی خونه ی بیضایی جلوی خونه ی من میاد و به اون لعنت می کنه که چرا اینقدر فیلم ها و نمایشنامه های مزخرف میسازه و بیخود مشهور میشه . زنهای همسایه هم یکصدا با اون به بیضایی جلوی خونه ی من میگن مژده رو با لوییجی پیر عوض کن !!!! اما چند وقتیه که همه چیز صورتی باژگونه به خودش گرفته ! بامداد سمت راست من عشق را رطوبت چندش انگیز پلشتی خطاب می کنه و با فریاد زدن روی همسرش به اون می گه : تنها اگر دمی کوتاه آیم از تکرار این پیش پا افتاده ترین کلام که دوستت می دارم چون تن دیس بی ثبات بر پایه های ماسه به خاک در می غلتی ... . و یا بیضایی جلوی خونه ی من که مردم همیشه برای دیدن نمایشنامه های مزخرفش که از مطبوعاتی آقای اسراری می دزیده سر و دست می شکوندند ، حالا داره مثل کلاغهای دره یوشج برای بیضایی پشت خونه ی من غارغار می کنه. همسایه های اطراف من دیگه شعرها و آثار اونها رو دوست ندارن چون انگار همه ی بیضایی ها و همه بامدادها شبیه هم هستند و دیگه بامداد سمت چپ با بامداد سمت راست فرقی نداره حتی عاشقانه های سمت راست هم انسان بامداد سمت چپ رو فریاد می کنه و شیخ شرزین بوسیله ی بیضایی جلوی خونه ی من پناه داده شده !!!
منم دیگه خیلی اوضاعم بهم ریخته ست چون شاملوی سمت راست دیگه از کندوهای کوهستانی زنها چیزی نمی گه و من موندم دست خالی حتی موم توی گوش چپم هم خودش بیرون پریده و اونقدر فریادهای بامداد سمت چپ برام سخت شده که دارم از درد در رگهام می میرم . دیگه حتی حوصله ی بیضایی جلوی خونه خودم رو هم ندارم چون به من در عالم همسایگی بلیط نمایشنامه های مزخرفش رو تعارف نمی کنه ... . اصلا خودم هم یواش یواش دارم دو تا می شم یکی راست یکی چپ . سمت راستی من همه چیز براش جالبه و قدرت قضاوت رو از دست داده ولی سمت چپی من هر روز می ره به گل سرخ بامداد سمت چپ کمک می کنه ، اون حتی به لشگر آی بانو برای فتح کلاک پیوسته و بعضی وقتها برای کشتن سرهنگ آینه های روبرو شمشیر رو تیز می کنه و برای نزهت نامه های عاشقانه می نویسه خلاصه این که هر قدر که سمت راستم بیشتر در همهمه ی امروزی شدن گم میشه سمت چپم بیشتر و بیشتر برای گیاهان و همسایه های اطرافم دل می سوزونه !!
سمت راست من هر روز از کلوپ چشمه کتاب می گیره تا بالاخره نسبی بودن رو درک کنه و هر روز با توهمات دیوید لینچ نئشه میشه اون حتی کتاب هم چاپ می کنه و فروش میلیونی داره و بعضی وقتها هم از بس احساس برتری بهش دست می ده به همسایه های خودش که همه شبیه هم شدند فحش می ده تا به خیال خودش شیخ شرزین رو بترسونه و یا کتاب کوچه رو از لغاتش پر کنه !!!!
۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

با مراجعه به این آدرس و امضای بیانیهی اعتراضی، ما را در رسیدن به هدف حفظ یادگارها و میراث احمد شاملو، شاعر ملی ايران، یاری دهید. لطفا این خبر را برای همهی دوستانتان از هر طریقی که صلاح میدانید بفرستید.
متن فارسی بیانیه:
از ميراث احمد شاملو با تبديل خانهاش به موزهاي جهت نگهداري یادگارهایش حمایت کنید!
با اجرای حکم مزايدهی اموال، یادگارهای احمد شاملو، شاعر بزرگ معاصر ايران، در معرض خطر پراكنده شدن است. اقدام فوري براي حفظ یادگارهای او براي نسل آينده ضروري است.
بسياري شاملو را برای اشعار قدرتمندش در دفاع از كرامت انسانی و ضديت با جور، در پيشهاي ادبي و هنري كه بيش از نيم قرن به طول انجاميد، به حق، شاعر ملي ایران میدانند. او آواز اشتیاق سوزان مردمش براي كرامت و آزادي بود چه در دوران پادشاهي و چه در جمهوري اسلامي. براي چندين نسل از ايرانيان، آگاهي ملي ايرانیان، هرگز به میزانی از وضوح و شيوايي كه اشعار شاملو بدان دست یافتهاست، نرسيده است.
در زمان مرگ شاملو در 2 مرداد 1379 ، خانه ساده اش در خارج از تهران، از سالها پيش بخشي از ميراث تاريخ هنري و فرهنگي ايران شده بود. آنجا بود که شاعرما، بسياري از به يادماندنيترين اشعارش را سرود، و همانجا بود كه بسياري از برترين هنرمندان و انديشمندان ايران با او دیدار میکردند. آنجا بود كه زندگی کرد و رفت. اين خانه، گنجور دستنوشتهها، كتابها و خاطرات شاعر است. بسياري از هنرمندان برجستهی زمانش او را به عنوان بزرگترين شاعر معاصر ايران در طول چند دهه ستودند و شماری از بهترين آثار خود را به نشانه عشق و قدرداني خود از شعر و مهماننوازيش به او و همسرش آيدا پیشکش کردند .
مزايدهی خانه و آنچه در آن است، از ملموس يا غير ملموس، معادل به مزايده گذاشتن نيم قرن از ميراث و خاطرهی جمعي ما ايرانیهاست. در زمان درگذشت شاعر، ستايندگان شعر او و تمام كساني كه سرنوشت ميراث هنر و انديشه ايران برايشان مهم است، اميدوار بودند كه خانهاش به موزهای ملي بدل شود تا یاد شاملو را براي نسلهاي آينده نگه بدارد و محلي براي جمع آوري ساير یادگارهای شاعرمان باشد. متاسفانه، در صورت عدم واكنش فوري براي توقف پراكندهشدن اموال شاملو اين اميد به شکل جبرانناپذیری از بين خواهد رفت.
در بسياري از كشورها، دولت است كه خود را مسوول حفظ منابع و سمبلهاي ميراث ملي ميداند. متاسفانه، جمهوري اسلامي ايران يا در اين لحظهی مهم سهلانگار است، و يا اجازه مي دهد اموال شاعري كه به خودداري از پشتيباني حكومت شتاخته شده است، پراكنده گردد تا شايد خاطرهی او از حافظهی زمان محو شود. به هر حال، اين قصور و سستي عبثی است كه حافظه جمعي ايران آنرا نخواهد بخشيد، به ويژه در ایامی كه مبالغ هنگفتي صرف کسانی میشود كه تنها ارزش هنريشان مداحي حكومتمداران است.
ما ايرانيان و دوستداران شعر فارسي شديدا نگران آن هستیم که دلایل شخصی و مالی موجب از دست رفتن یادگارهای شاملو شوند. در اين روزگار تاريك، و در شرایط كمبود حمايت از ميراث بزرگ شعر پارسياست که به ناچار باید از جامعهی جهانی طلب یاری کنیم. ما از يونسكو خواستاريم كه با همهی منابع موجود، با پافشاري برماندن همهی اين یادگارها به صورت يكجا در خانهی وي به نجات میراث شاملو بيايد. مصرانه از يونسكو خواستاريم كه با استفاده از التزامات و قواعد بينالمللي، اقدامي فوري براي متقاعد کردن جمهوري اسلامي ايران به حراست از مايملك شاعر بزرگ ايران، از طريق اختصاص خانهی وي به موزه اي جهت حفظ یادگارهایش کند.
لطفا در امضاي اين بیانیه به ما بپيونديد تا توجه و نگراني خود را نسبت به از دست رفتن قريبالوقوع یادگارهای شاملو نشان داده و حمايت خود را از تبدیل خانهاش به يك موزه ملي جهت نگهداري این نشانهها براي نسلهاي آينده، دانشجويان و دوستداران شعر شاملو اعلام کنيد.
با سپاس جمعیت دوستداران احمد شاملو
۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه
مراقبه
۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه
آی آدمها
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفته ستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدمها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها.."
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها..."
(( نیمای بزرگ ))
Paranoic Critical Solitudet

تابحال شده به این موضوع فکر کنید که بیست و هشت سال زندگی کردید و بخاطر بعضی امور مثل عشق ، دوستی ، تعهد ، صداقت و غیره تشویق شدید اونهم به مدت بیست و هشت سال !!!و بعد ناگهان انگار پرده فرو افتاده و شما قدم به دنیایی می گذاردید که انگار شما در این بیست و هشت سال در اون ساکن نبودید ...چطور باید تربیت گذشته رو فراموش کرد ؟چطور باید داروی خنده و فراموشی رو یافت ؟چطور باید اینگونه بود که بود ؟؟
تصویر از دالی
عنوان تصویر : Paranoic Critical Solitudet
..................................................................
فریاد در باد سایه ی سروی به جا می گذارد
بگذارید در این کشتزار گریه کنم
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است
بگذارید در این کشتزار گریه کنم
افق بی روشنایی را جرقه ها به دندان گزیده اند
به شما گفتم
بگذارید در این کشتزار گریه کنم
(( لورکا ))
................................................................
